خواب زمستونی...
بهار شده بود، رودخونه ها پر شده بود از برفهای آب شده ی کوهها...
خرس کوچولوی ما کمی اون طرف تر مشغول غلط زدن روی چمن ها بود که ناگهان صدای ناله ایی توجه اون رو به خودش جلب کرد...
خرس همین طور که داشت به دنبال صدا می گشت، یه دفعه چشمش افتاد به یه پرستوی زخمی...
خرس کوچولوی مهربون قصه ی ما پرستو رو به خونه برد و بال زخمی اون رو با پمادی که خودش از علفهای تازه ی بهاری درست کرده بود، بست...
خلاصه هر روز میگذشت و خرس کوچولوی ما با محبت های خودش، پرستو رو بیشتر وابسته ی خودش میکرد...
تا اینکه یه روز پرستو چشماش به چشهای همیشه خندون خرس افتاد و گفت: تو میدونی ما باید یه روز از هم جدا شیم
؟؟
خرس که مشغول تعمیر کردن خونه برای زمستون بود، جواب داد: خب...آره...میدونم...
پرستو ادامه داد: هر روز با خودم تصمیم میگرفتم که برم، چون خیلی وقته که بال شکسته ی من خوب شده...اما...فکر دوری از تو و نبودن تو قلبم رو میشکنه
...
خرس که حرفی برای گفتن نداشت
، پرستو رو در آغوش گرفت و گفت: من هم تو رو دوست دارم...اما...افسوس که ما باید از هم جدا شویم...
برای پرستو هیچ کدوم از حرفای خرس معنی نداشت، فقط و فقط میخواست در آغوش خرس بمونه و با صدای تپش قلب اون بخوابه....
گذشت و گذشت تا اینکه یه روز سرد زمستون خرس کوچولو، خسته از راه رسید و گفت که میخواد کمی استراحت کنه...
اما افسوس که همین استراحت شروع خواب زمستونی بود
...
حالا دیگه پرستو تنهای تنها شده بود
...
به کنار خرس رفت برای لحظه ایی اون رو در آغوش گرفت و پری از پرهای قشنگش رو در کنار خرس به یادگار گذاشت و در همون هوای سرد زمستون اونجا رو ترک کرد و در آسمون به سوی هدفی نامعلوم به پرواز در اومد...
بهار شد و خرس کوچولو از خواب زمستونی بیدار شد، یه دفعه چشمش افتاد به پر پرستو و یادش اومد که چه اتفاقی افتاده و در اون روز سرد زمستونی اون قلب شکسته رو با اون همه غصه تنها گذاشته بود
....
به بیرون رفت تا آبی به صورتش بزنه...کنار رودخونه تیکه چوبی دید که فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود:
اگر عشق،عشق باشد
زمان نا مفهوم است
بله...دوران قشنگ با هم بودن چه سریع گذشت، اما دوران بدون محبوب چگونه سپری خواهد شد![]()
؟؟؟
فعلآ
...
