خنده ی پر درد....
هر روز به بهانه ایی می خندید
، هر روز همه را به شادی و خنده دعوت می کرد....
تا امروز که تمام اون شادی ها و خنده ها توقیف شدند![]()
...
همه و همه این روزها تا صدای خنده ی او را که تا چند وقت پیش بهانه ای برای خنده ی دیگران هم بوده، می شنوند سریع مخالفت خود را با خنده های او اعلام می کنند و با چهره ایی به ظاهر دوست اما با زبانی نیش دار و خنده ایی که از صد اخم هم تلخ تر است به او می گویند : بابا چه خبره، چرا این همه می خندی؟؟ دیشب فلانی نتونسته بخوابه و فلانی از خواب پریده و هزار اعتراض دیگر....
و او در دل آهییییییییییی می کشد، چون می بیند خنده ایی که تا چند وقت پیش شادی آور بقیه بوده، این روزها به صدا و فریادی گوش خراش تبدیل شده
...
هیچ کس نفهمید که شاید فریادهای او که همیشه همراه با لبخند بوده از روی درد باشد....درد زخمهایی کهنه که امروز دوباره تازه شده اند...
همه بی توجه به دل او فقط حکم سکوت را برای او صادر کردند
...
چه خوب می شد، اگه به ظاهر دوستان می فهمیدند که خنده و شادی آدمها همیشه از روی احساس رضایت و لذت بردن از لحظات نیست....گاهی هم ممکنه این خنده ها و این فریادهای شاد پر از درد باشه....
ولی افسوس و صد افسوس که، همه این فریادها رو شنیدن ولی هیچ کس اونا رو نفهمید...
و در آخر
.....
چه دیوانه است آن کس، که غم نهفته در دل خویش را با خنده ایی بر لبانش پنهان کند...
