تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

چشم انتظار....

آروم آروم دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به سختی از جاش بلند شد....از توی کمد صندوقچه ی کوچیکشو که تنها یار همیشگیش بود رو درآورد...وقتی در صندوقچه رو باز کرد بی اختیار اشک از گوشه ی چشماش جاری شد....قطر های اشکش مثل بارونی شد که به روی زخمهای کهنش بارید و اونا رو دوباره تازه کرد....همین طور که مشغول زیرو کردن صندوقچه ی قدیمی بود یه دفعه چشمش به چشمهای همیشه خندون اون افتاد...با دستهای پیر و لرزونش عکس رو از صندوقچه در آورد، عکس رو آروم روی قلبش گذاشت و غرق در رویا شد...

پدر جان، غذا آوردم...پدر جان...حالتون خوبه؟؟؟

با تکان شونه هاش رشته ی افکارش و رویاهاش پاره شد....

بله....بله...حالم خوبه....

پرستار با نگاهی به چشمای خیس پیر مرد از اون پرسید: پدر جان اتفاقی افتاده؟؟؟

پیر مرد با صدایی بغض آلود گفت : نه...راستی الآن چند ماه میشه که کسی به دیدنم نیومده؟؟؟

پرستار سرش رو به زیر انداخت و گفت : سه ماه میشه...درست از وقتی که به اینجا آوردنتون...پدر جان من باید برم...کاری با من ندارید؟؟

پیر مرد که دلش میخواست با کسی حرف بزنه گفت : نمیشه کمی پیشم بمونی؟؟؟

پرستار با لحنی دلسوزانه گفت : نه...باید برم و سریع اتاق رو ترک کرد....

پیر مرد آهی بلند کشید و روزهایی رو به یاد آورد که با تنها عشقش توی حیاط زیر درخت بید مجنون مینشستن و به هم قول میدادن که هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذارن....

اما پیرزن به قول خودش وفا نکرد و پیر مرد رو تنها گذاشت و رفت...

بعد از اون بچه های پیر مرد اون رو به اینجا آورده بودن و بهش قول داده بودن که هر روز به اون سر بزنن، اما الآن سه ماه میشد که هیچ کسی به اون سر نزده بود و اون از این تنهایی میترسید...میترسید دیگه هیچ وقت نتونه اونارو ببینه...

ماه ها گذشت....

پیر مرد کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود و به آواز پرنده ها گوش میکرد که یه دفعه یادش افتاد که امروز روز تولدشه....

ناگهان از جاش بلند شد....آبی به صورتش زد....لباسهای زیبایی پوشید و به درون محوطه رفت و روی صندلی رو به روی در نشست...برف سنگینی می بارید...پرستار سراسیمه به بیرون اومد و گفت : پدر جان هوا سرده، بیایید بریم داخل....پیر مرد لبخندی زد و گفت : نه...امروز دیگه حتمآ میان...میدونی آخه امروز روز تولد منه...اونا حتمآ میان تا منو ببینن....میخوام همین جا بشینم تا اولین کسی باشم که اونا رو میبینم...

ساعتها گذشت....

پیر مرد نگاهی به ساعتش کرد، ساعت ۱۲ نصفه شب بود...پرستار دوباره اومد و گفت : پدر جان اونا دیگه نمیان...دیر وقته...بلند شین بریم داخل....

پیر مرد با دلی شکسته به اتاقش بر گشت، عکسی رو که چند ماه پیش پیدا کرده بود از جیبش در آورد، بوسه ایی به عکس زد و روی تخت دراز کشید....

بله...اون پیر مرد برای همیشه به خواب فرو رفت....اما با دلی شکسته و چشمی که همیشه منتظر به در مونده بود و هیچ کس اون رو از انتظار در نیاورده بود....

چرا ما آدمها اینقدر زود این عزیزایی رو که یه عمر با خون دل ما رو بزرگ کردن از یاد میبریم ؟؟؟

فعلآ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط سروناز  | 

چشم ها را باید شست...

الآن ماهها میشه که یه گوشه توی قفسه تنها نشسته و هیچ کی نه خاکهای رو جلدش رو پاک کرده و نه یه صفحه از نوشته هاش رو خونده...

خیلی وقت میشه که به فکر فرو رفته، به این فکر میکنه که چرا اینقدر تنها مونده؟؟شاید چون تعداد صفحات اون کمه!؟یا اینکه زبون نوشته های اون خیلی ساده هست!؟شاید هم چون جلد زیبایی نداره!؟

همین طور که غرق در فکر کردن شده بود متوجه شد که کتابهای سنگین تر از پشت دارن بهش فشار میارن و میگن : چرا تا حالا تو رو نگه داشتن؟؟کسی که تو رو نمی خره...یکی دیگه از اون طرف میگه با اینجا موندنت فقط جای ماها رو تنگ کردی...

کتاب سرش رو پایین میندازه، با صدایی بغض گرفته رو به یکی از اون کتابها میکنه و میپرسه : چرا کسی منو نمی خره؟؟چرا کسی دوست نداره منو بخونه؟؟

یکی از کتابها که از بقیه بزرگتر بود میگه: چون تو خیلی کوچیکی...چون مطالبت خیلی ساده هست و مهمتر از همه اینکه جلد زیبایی نداری...

کتاب کوچولو حالا دیگه فهمیده بود که چرا اینقدر تنها مونده...

اون تبعید به تنهایی شده بود چون، نوشته هاش حرفای دلش بود...حرفها و تجربه هایی که بهای سنگینی بابت اونا پرداخته بود و اونها رو ارزون بدست نیاورده بود...

اون تنها مونده بود چون جلد ساده ی اون، جلد وجودی خودش بود و اون رو با رنگهای مصنوعی و حرفهای دیگران تزئین نکرده بود...

دیگه خسته شده بود...خسته شده بود هر کی از راه رسید فقط و فقط  یه نگاه به جلد اون انداخته بود و بی خبر از نوشته های اون از کنارش گذشته بود....

سالها گذشت و بالاخره یه روز اون کتاب بدون توجه به همه ی حرفهایی که برای گفتن داشت در آتیش انداخته شد و با سوختن و از بین رفتنش باعث شادی و خنده ی صدها نفر دیگه شد...

براستی چرا باید فقط با نگاهی به ظاهر هر چیزی، بدون توجه به وجود با ارزش اون از کنارش بگذریم؟؟؟

فعلآ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:23  توسط سروناز  | 

خواب زمستونی...

امروز میخوام یه داستان دیگه براتون تعریف کنم....

بهار شده بود، رودخونه ها پر شده بود از برفهای آب شده ی کوهها...

خرس کوچولوی ما کمی اون طرف تر مشغول غلط زدن روی چمن ها بود که ناگهان صدای ناله ایی توجه اون رو به خودش جلب کرد...

خرس همین طور که داشت به دنبال صدا می گشت، یه دفعه چشمش افتاد به یه پرستوی زخمی...

خرس کوچولوی مهربون قصه ی ما پرستو رو به خونه برد و بال زخمی اون رو با پمادی که خودش از علفهای تازه ی بهاری درست کرده بود، بست...

خلاصه هر روز میگذشت و خرس کوچولوی ما با محبت های خودش، پرستو رو بیشتر وابسته ی خودش میکرد...

 تا اینکه یه روز پرستو چشماش به چشهای همیشه خندون خرس افتاد و گفت: تو میدونی ما باید یه روز از هم جدا شیم؟؟ 

خرس که مشغول تعمیر کردن خونه برای زمستون بود، جواب داد: خب...آره...میدونم...

پرستو ادامه داد: هر روز با خودم تصمیم میگرفتم که برم، چون خیلی وقته که بال شکسته ی من خوب شده...اما...فکر دوری از تو و نبودن تو قلبم رو میشکنه...

خرس که حرفی برای گفتن نداشت، پرستو رو در آغوش گرفت و گفت: من هم تو رو دوست دارم...اما...افسوس که ما باید از هم جدا شویم...

برای پرستو هیچ کدوم از حرفای خرس معنی نداشت، فقط و فقط میخواست در آغوش خرس بمونه و با صدای تپش قلب اون بخوابه....

گذشت و گذشت تا اینکه یه روز سرد زمستون خرس کوچولو، خسته از راه رسید و گفت که میخواد کمی استراحت کنه...

اما افسوس که همین استراحت شروع خواب زمستونی بود...

حالا دیگه پرستو تنهای تنها شده بود...

به کنار خرس رفت برای لحظه ایی اون رو در آغوش گرفت و پری از پرهای قشنگش رو در کنار خرس به یادگار گذاشت و در همون هوای سرد زمستون اونجا رو ترک کرد و در آسمون به سوی هدفی نامعلوم به پرواز در اومد...

بهار شد و خرس کوچولو از خواب زمستونی بیدار شد، یه دفعه چشمش افتاد به پر پرستو و یادش اومد که چه اتفاقی افتاده و در اون روز سرد زمستونی اون قلب شکسته رو با اون همه غصه تنها گذاشته بود....

به بیرون رفت تا آبی به صورتش بزنه...کنار رودخونه تیکه چوبی دید که فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود:

                         

                               اگر عشق،عشق باشد

                                                                    زمان نا مفهوم است

 

بله...دوران قشنگ با هم بودن چه سریع گذشت، اما دوران بدون محبوب چگونه سپری خواهد شد؟؟؟ 

فعلآ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:18  توسط سروناز  | 

سکوت...

سلام:

راستش من این پست رو گذاشتم یه جورایی برای اینکه نمی دونم تا کی اما تا یه چند وقتی دیگه پستی نمی نویسم....

نمی دونم تا کی....

و به قول سیاوش قمیشی:

و گه گاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز....

وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی....

دلم براتون تنگ میشه...

بهتون سر میزنم...

فعلآ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 12:19  توسط سروناز  | 

خنده ی پر درد....

روزی که دست دوستانش را به نشانه ی دوستی در دست گرفت با قلب خود پیمان بست تا غم و غصه را از دل آنها بیرون کند....

هر روز به بهانه ایی می خندید، هر روز همه را به شادی و خنده دعوت می کرد....

تا امروز که تمام اون شادی ها و خنده ها توقیف شدند...

همه و همه این روزها تا صدای خنده ی او را که تا چند وقت پیش بهانه ای برای خنده ی دیگران هم بوده، می شنوند سریع مخالفت خود را با خنده های او اعلام می کنند و با چهره ایی به ظاهر دوست اما با زبانی نیش دار و خنده ایی که از صد اخم هم تلخ تر است به او می گویند : بابا چه خبره، چرا این همه می خندی؟؟ دیشب فلانی نتونسته بخوابه و فلانی از خواب پریده و هزار اعتراض دیگر....

و او در دل آهییییییییییی می کشد، چون می بیند خنده ایی که تا چند وقت پیش شادی آور بقیه بوده، این روزها به صدا و فریادی گوش خراش تبدیل شده...

 هیچ کس نفهمید که شاید فریادهای او که همیشه همراه با لبخند بوده از روی درد باشد....درد زخمهایی کهنه که امروز دوباره تازه شده اند...

 همه بی توجه به دل او فقط حکم سکوت را برای او صادر کردند...

چه خوب می شد، اگه به ظاهر دوستان می فهمیدند که خنده و شادی آدمها همیشه از روی احساس رضایت و لذت بردن از لحظات نیست....گاهی هم ممکنه این خنده ها و این فریادهای شاد پر از درد باشه....

ولی افسوس و صد افسوس که، همه این فریادها رو شنیدن ولی هیچ کس اونا رو نفهمید...

 و در آخر.....                           

 چه دیوانه است آن کس، که غم نهفته در دل خویش را با خنده ایی بر لبانش پنهان کند...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:18  توسط سروناز  | 

مناظره عقل و احساس...

ماجرا از این قرار بود که یه روز عقل تصمیم گرفت یه کم احساس رو از سر در گمی در بیاره...

....

  عقل: چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟ شاید به صلاحته که دیگه نبینیش...

  احساس: تو از من چی میدونی؟ تو اصلآ نمیدونی دوست داشتن چیه؟

   عقل: آره..می دونم...دوست داشتن یعنی، کسی یا چیزی که از بودن اون لذت ببری و به اون ارزش بدی ولی اگه اون ارزش خودش رو از دست داد و بودنش تو رو ناراحت می کرد، ازش دل بکنی... 

   احساس: خوب دیگه...فرق ما همینه...من میگم داشتن کسی یا چیزی که از وجودش لذت ببری و حتی اگه ارزشی نداشت اون رو نگه داری و خودت بهش ارزش بدی...

  عقل: تا حالا چند نفر رو دوست داشتی؟

  احساس: خیلی ها رو...

  عقل: چند تا از اونها رو از دست دادی؟

  احساس: تقریبآ همشون رو...

  عقل: چقدر ناراحتی کشیدی؟

  احساس: خیلی....

  عقل: الآن کسی رو دوست داری؟

  احساس:آره...

  عقل: احساس ناراحتی هم می کنی؟

  احساس: نه...نه...نه...اصلآ...

  عقل:  اما از چهرت پیداست که چیزی ناراحتت می کنه؟!

  احساس:نه...فقط....

  عقل: فقط چی؟ به من بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

  احساس: نه، نمی تونی... خودم هم دیگه نمی تونم کاری بکنم...

و الآن ساعتها، روزها، هفته ها... از این مناظره می گذره و هنوز احساس بر عقل غلبه داره و با دوست داشتنی دردناک روزها رو سپری می کنه....

اگه شما بودید به حرف کدوم گوش می کردید؟

بین عقل و احساس کدوم رو انتخاب می کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:2  توسط سروناز  | 

سواد خواندن...

يه روز صبح بود که با خودم تصميم گرفتم به جاي ويرايش اون کتاب شروع به خوندن و فهميدن اون بکنم .

يه ورق برداشتم و سر فصل ها رو ياد داشت کردم، روزي ۳ تا ۴ دفعه هر فصلي رو مي خوندم، کتاب سنگيني بود که هنوز هم تمومش نکردم، اما يه درس خيلي بزرگ گرفتم و اون اين بود که فهمیدم بهتره به جاي اينکه کتاب رو ویرایش کنم، شروع به خوندن اون کنم، تازه فهمیدم که اینجوری خيلي راحت تر مي تونم معني نوشته ها رو بفهمم.

بله،  اين کتابي که دارم راجبش حرف مي زنم کتاب زندگي آدم هاست.

اما اگه ما تونستیم کتاب زندگي هر آدمي رو بخونيم تازه بايد خوشحال باشيم که تصمیم گرفتیم اون آدم رو بشناسيم و تازه احساس مي کنيم که مي تونيم به صحبت هاي يه نفر گوش بديم و يه جورايي بشيم هم صحبتش.مي دونم ممکنه خيلي وقتها دلمون بشکنه اما اين دل شکستن ارزش داره چونکه تونستي از سنگيني بار غم و ناراحتي کسی کم کني، درسته...، ممکنه بار خودت سنگين تر بشه اما بدون حتمآ قدرتش رو داشتي که خدا به تو سواد خوندن کتابايي رو داده که خودش نويسنده، یه بنده مترجم و در آخر تو خواننده ي اون کتابي.

پس باز هم خدايا شکر.

               

                نشنو از ني، ني حصيري بي نواست

                                                                          بشنو از دل، دل کريم کبرياست

               ني چو سوزد خاک و خاکستر شود

                                                                         دل چو سوزد محرم دلبر شود

شب خوش....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 1:15  توسط سروناز  | 

انتظار جدایی...

امشب هوس کردم براتون یه داستان تعریف کنم، این داستان بر اساس یه واقعیت اما نپرسین که برای کی این اتفاق افتاده چون اون وقت مجبورم بگم که.....

یه روز گرم وقتی داشت دنبال قطره ایی آب می گشت، ناگهان توی یک کوچه ی سرد و تاریک یه لیوان پیدا کرد که فقط یه تکه یخ توی اون بود، با دستی لرزان و چهره ایی خندان تکه یخ رو به سمت دهانش برد،اما هر چی سعی کرد نتونست اون رو بخوره. در همون لحظه تکه یخ با صدایی غم آلود گفت:  به من فرصت بده تا در دستان تو بخار بشم و به جایی برم که کسی به انتظارم نشسته و من بی قرار دیدن اونم .

اون با خودش خیلی فکر کرد، از طرفی تشنگی لب های خشکش رو به هم چسبونده بود و از طرفه دیگه صدای تپش قلبش رو می شنید که خبر از عشقی تازه می داد.

اون روز اون با خودش تصمیم گرفت که در وسط میدون شهر زیر آفتاب بشینه تا تکه یخ با آرامش در دستانش بخار بشه.هر ساعتی که می گذشت تکه یخ با چشمانی خندون به انتظار رسیدن به یارش بود. چندین ساعت گذشت و در حالی که به دیواری تکیه داده بود با چشمانی اشک آلود و چهره ایی نگران بخار شدن تکه یخ رو نگاه می کرد، به آسمان نگاه کرد و با خود گفت: خدایا چطور ممکن است من عاشق تکه یخی شده باشم که میدونم هدفش رفتن به آسموناس؟؟

 از شدت تشنگی بیهوش به روی زمین افتاد، وقتی بیدار شد به دستاش نگاه کرد ولی اون رفته بود، به آسمون نگاه کرد و آهی بلند کشید و گفت: کاش هیچ وقت از روی تشنگی به دنبال آب نمی گشتم، کاش هیچ وقت با پیدا کردن تکه یخ، قلب و دل خودم رو گم نمی کردم.

بعد از اون در همون جا به انتظار باریدن بارون نشت تا شاید بتونه یه روز دوباره قطره های آب اون تکه یخ رو پیدا کنه.

اینم از داستان تکه یخ که هر روز داره آب میشه و نمی شه جلوی آب شدنش رو گرفت.

کاش هیچ وقت آسمونی نبود تا تکه یخ بخواد به اونجا بره.

شب خوش.....  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:42  توسط سروناز  | 

خنده دروغی بزرگ!!!

"رویدادهایی در تاریخ هستند که در زندگی ما رخ میدهند تا ما را دوباره به الگوی«افسانه شخصی»خویش بازگردانند،وقایع دیگری اتفاق می افتند تا هر آنچه را آموخته ایم به کار بندیم و بالاخره شرایطی به سراغ ما می آیند فقط برای اینکه چیزی به ما بیاموزند."

امروز دلم خیلی گرفته، این شد گفتم بیام یه مطلب بنویسم و یه کم هم درد و دل کرده باشم.

آدما بعضی وقتها  از روی بیکاری اینقدر به گذشته هاشون فکر می کنن تا بالاخره همون داستان های گذشته رو به واقعیت امروز تبدیل می کنن و این خودش یه جور مرض که اسمش هم هست خود آزاری.

بله،باید عرض کنم که بنده به این بیماری دچار شدم.

من تقریبا نزدیک به ۶ روز که می خوام مطلب جدید بنویسم اما راستش اینقدر فکرم مشغول بود که هر دفعه می نشستم تا شروع کنم به نوشتن همه مطالب از ذهنم پاک می شد و خلاصه اینکه ۲ ساعت میگذشت و تا به خودم می اومدم می دیدم هنوز ۲خط بیشتر ننوشتم.آره....اینم از مرض جدید بنده!!!

نمیدونم چرا،اما نمی تونم با کسی حرف بزنم بگم از چی ناراحتم چون همیشه عادت کردم بگم : چی شده..؟چرا ناراحتی..؟چرا قیافت گرفته است...؟از دستم ناراحتی..؟و...و...و....و هزار "و..." دیگه که اگه بخوام راجع به تک تک اونا بنویسم با این وضع تایپ کردنم ،۳ شاید هم ۴ روزی باید قید خوابیدنم رو بزنم.

من به هر آدمی که میبینم و باهاش حرف میزنم ارزش زیادی میدم اما متاسفانه همیشه از این کار ضرر کردم اما بازم همیشه گفتم شاید من توی دوستیم چیزی کم گذاشتم هیچ وقت نگفتم اون طرف ارزش خوبی کردن رو نداشته،هنوز هم به این نتیجه نرسیدم که اشتباه میکنم(البته نصیحت میکنم شما این کارو نکنید!!!)

"شجاعت ترسی است که دعا می کند."

من همیشه بدون اینکه بترسم به دوستام دوست داشتن و محبت رو هدیه دادم اما در جواب چهره ایی نگران و پر از ترس و غم رو هدیه گرفتم.

چرا ما آدما از ابراز دوست داشتن می ترسیم؟؟ چرا فکر می کنیم اگه به کسی بگیم دوسش داریم یعنی حکم جدایی رو امضاء کردیم!؟چرا وقتی به یکی میگی دوسش داری بعدش به جای لبخند روی لباش باید غم و ترس رو توی چشماش ببینی؟!

چرا  باید همیشه منتظر بشینیم تا کسی بهمون بگه دوسمون داره؟!

چرا برای دوست داشتن پیش قدم نمیشیم؟!

چرا از ابراز علاقه به هم می ترسیم؟!

چرا می ترسیم به آدما ارزش بدیم؟!

چرا می ترسیم به کسی بگیم از ما بهتر؟!

چرا می ترسیم بگیم اشتباه کردیم؟!

...و ۱۰۰۰ چرای دیگه که جواب دادن بهشون برام سخته.

شاید بگین چقدر بی کارم که به این چیزا فکر می کنم،اما باید خدمتتون عرض کنم که من چون به خودم اهمیت میدم به خاطر همین به همه چیز و همه کس هم اهمیت میدم و راجب به همه رفتاری فکر می کنم.

 "وچه دیوانه است آنکه غم در چشمانش را با خنده بر لبانش بپوشاند."

 ولی افسوس که به حرمت ۲۱ سال مهمونی خنده رو لبام و مهمون کردن شادی و خنده به دوستام الآن برام سخته که بگم ناراحتم و همیشه باید بگم همه چیز خوبه،شکر....

 "معنای زندگی همان چیزی است که خودم می خواهم به آن بدهم."

خدایا به هر که دوستش داری بیاموز

                                                      که

                                                       عشق از زندگی کردن بهتر است

                                                      و

به هر که دوستش داری بچشان

                                                 که

                                                   دوست داشتن از عشق بر تر است.

 

صبح همگی بخیر...

                 

                                                                                 مرجع نوشته های "این رنگی"

                                                                                        (پائولو کوئیلو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 4:48  توسط سروناز  |