چشم انتظار....
پدر جان، غذا آوردم...پدر جان...حالتون خوبه؟؟؟
با تکان شونه هاش رشته ی افکارش و رویاهاش پاره شد....
بله....بله...حالم خوبه....
پرستار با نگاهی به چشمای خیس پیر مرد از اون پرسید: پدر جان اتفاقی افتاده؟؟؟
پیر مرد با صدایی بغض آلود گفت : نه...راستی الآن چند ماه میشه که کسی به دیدنم نیومده؟؟؟
پرستار سرش رو به زیر انداخت و گفت : سه ماه میشه...درست از وقتی که به اینجا آوردنتون...پدر جان من باید برم...کاری با من ندارید؟؟
پیر مرد که دلش میخواست با کسی حرف بزنه گفت : نمیشه کمی پیشم بمونی؟؟؟
پرستار با لحنی دلسوزانه گفت : نه...باید برم و سریع اتاق رو ترک کرد....
پیر مرد آهی بلند کشید و روزهایی رو به یاد آورد که با تنها عشقش توی حیاط زیر درخت بید مجنون مینشستن و به هم قول میدادن که هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذارن....
اما پیرزن به قول خودش وفا نکرد و پیر مرد رو تنها گذاشت و رفت
...
بعد از اون بچه های پیر مرد اون رو به اینجا آورده بودن و بهش قول داده بودن که هر روز به اون سر بزنن، اما الآن سه ماه میشد که هیچ کسی به اون سر نزده بود و اون از این تنهایی میترسید...میترسید دیگه هیچ وقت نتونه اونارو ببینه...
ماه ها گذشت![]()
....
پیر مرد کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود و به آواز پرنده ها گوش میکرد که یه دفعه یادش افتاد که امروز روز تولدشه....
ناگهان از جاش بلند شد....آبی به صورتش زد....لباسهای زیبایی پوشید و به درون محوطه رفت و روی صندلی رو به روی در نشست...برف سنگینی می بارید...پرستار سراسیمه به بیرون اومد و گفت : پدر جان هوا سرده، بیایید بریم داخل....پیر مرد لبخندی زد و گفت : نه
...امروز دیگه حتمآ میان...میدونی آخه امروز روز تولد منه...اونا حتمآ میان تا منو ببینن....میخوام همین جا بشینم تا اولین کسی باشم که اونا رو میبینم...
ساعتها گذشت
....
پیر مرد نگاهی به ساعتش کرد، ساعت ۱۲ نصفه شب بود...پرستار دوباره اومد و گفت : پدر جان اونا دیگه نمیان...دیر وقته...بلند شین بریم داخل....
پیر مرد با دلی شکسته به اتاقش بر گشت، عکسی رو که چند ماه پیش پیدا کرده بود از جیبش در آورد، بوسه ایی به عکس زد و روی تخت دراز کشید....
بله...اون پیر مرد برای همیشه به خواب فرو رفت....اما با دلی شکسته و چشمی که همیشه منتظر به در مونده بود و هیچ کس اون رو از انتظار در نیاورده بود
....
چرا ما آدمها اینقدر زود این عزیزایی رو که یه عمر با خون دل ما رو بزرگ کردن از یاد میبریم ؟؟؟
فعلآ
