تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

سلام....

به به سلام خدمت همه ی دوستای گلم که به من لطف دارین و همش به من سر میزنین......

من هم خوبه خوبم، فکر نکنین اگه دیر به دیر  به روز میشم یعنی دیگه مردما.....

نخیر!!!!! باید به عرضتون برسونم که پول اینترنت نداده بودم اینترنتم قطع بود ....

اما این دفعه دلیل داشت چون که داشتم می اومدم ایران پول رو نداده بودماگه نه پول داشتما(دروغ گو هم سگه).....

خوب به سلامتی من سقوط نکردم و الآن ایران هستم و الآن مامانم اینجا وایساده و داره میگه بسه پاشووووووووووووووووووووووووووو .....

صد رحمت به هند کسی نبود اینجوری وایسه پیشت نذاره بنویسی.....

خوب من تا جوون مرگ نشودم برم بذارم به کارشون برسن.....

گفتم میام ایران تحویل میگیرن نگو دور و زمونه عوض شده.....

الآنم مامانم زد تو سرم گفت : ننویس دختر، بده....

اما کو گوش شنوااااااااااااااااااااااامن که کرم........

من رفتم......

اگه زنده موندم میام بازم(بین خودمون باشه ها شوخی بود بخندیم اگه نه ایران خیلی خوبه مخصوصآ مامان و بابا و خانواده ی آدماین هم متنی جهت جلوگیری از رنجش)

دیگه زیادی فلسفی شدااااااااااااااااااااااخودم هم نفهمیدم.......

راستی دلم هم واسه ی یکی تنگ شده.....

فعلآ

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:27  توسط سروناز  | 

لهجه ی زیبا.....

راستش تو پستای قبل دیگه زیادی از غم و غصه و بی وفایی نوشتم دیگه خودم داشتم کم کم دپرس میشدم.....

امروز میخوام یه شاهکار دیگه ی هندی ها رو براتون بگم....

راستش ما اینجا از بس که درس و کارو زندگی داریم(همه کاری داریم جز اینایی که گفتم!!)دیگه نمیرسیم آشپزی کنیم، به همین دلیل دست به دامن یه رستوران شدیم و هر روز زحمت شکم سیر کردن رو به اون میدیم.....

خوب حالا اصل مطلبداری میترکی از فضولی ببینی چی بوده!!!عجله نکن الآن میگم....

یه روز از روزای خدا من زنگ زدم تا غذا سفارش بدم(گرچه هر یه روز در میون غذاها یه مدل هست بس که تنوع بالا هستش)، از اونجایی که من از خوش شانسی رو دست ندارم یه هندی که فوق العاده لهجه ی زیبایی داشت گوشی رو برداشت....

هندیه : هاااااااااااااا(زیر نویس: یعنی جونم، بفرمایید!!!)......

من : میخوام غذا سفارش بدم....

هندیه : هاااااااااا.....

دیدم احترام به اینا نیومده،  من هم غذا رو سفارش دادم با ۱۰۰۰۰۰۰۰ بدبختی.......بالاخره نوبت آدرس دادن رسید(خدا خودش رحم کنه!!!!).......

*توضیح اضافه به شرط اینکه موجب مزاحمت نشه ها...:

ما در LANDMARK RESIDENCY و در واحد S 06 زندگی میکنیم، به قول دوستم هر کی ندونه میگه تو لس آنجلس زندگی میکنیم، بس که این اسم با کلاسه.....*

خلاصه بعد از گفتن شماره ی اشتراک خواستم شماره ی واحد رو بگم(چون ما در آپارتمان ۳خانوار ایرانی هستیم که همگی یک شماره ی اشتراک داریم!!!!!!!!!)....

هندیه : هااااااااااا(زیر نویس : جانم؟؟بگو).....

من : S 06 .....

 هندیه : اِفه 06  ....

من : نه بابا جان  S 06 ...

هندیه : هاااااااااااااااا(زیر نویس : گرفتم چی میگی، اِففه 06......)

دیگه داشتم جوش میاوردم.... حدودآ ۵ دفعه  تکرار کردم دیگه دوستم که از خنده داشت اشک میریخت گوشی روگرفت....

دوستم : S 06 .....

اما فایده ایی نداشت...گوشی رو دوباره گرفتم داد زدم....

 من : S 06....

هندیه : آهااااااااااااااا(زیر نویس : جان تو این دفعه دیگه گرفتم)....اِسسه ۰۶....

دیگه نمیدونستم از خوشحالی چه کار کنم که فهمیده بود....بعدش من که اومدم بگم مرسی متوجه شدم آقا تلفن رو قطع کرده، فکر کنم رفت استراحت کنه چون مطلب به این سختی رو فهمیده بود....

آره دیگه اینجوری بود که ما فرق S و اِسسه رو فهمیدیم.....

از اون به بعد هر موقع زنگ میزنم میگم اِسسه ۰۶ سریع میگه هااااااااااااااااا  اِسسه ۰۶....

الآن هم ظهر و من میخوام دوباره زنگ بزنم غذا بیارن چون خیلی گشنم شده...

فعلآ.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:17  توسط سروناز  | 

برگشت....

سلام:

         من برگشتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط سروناز  | 

مرده پرست ها....

سلام:

      گفتم امروز دیگه آپ کنم، وگر نه کم کم نگرانم میشید....

      قبل از هر چیزی بگم که من در خونه به سر می برم و هنوز از طرف اداره ی برق برای دستگیری من اقدامی صورت نگرفته....

      بعدش هم می خواستم بگم که طی دو ، سه روز گذشته من چیزی رو در بنگلور(هندوستان)، دیدم که باور کردنش برام سخت بود....

      قبل از هر چیز باید به عرض شما برسونم که یک هنرپیشه به ظاهر معروف هندی چهارشنبه شب فوت کرد، که ما به رسم خودمون یه فاتحه فرستادیم و برای این آقا طلب آمرزش کردیم....

      با فوت راج کومار که یه هنرپیشه ی محبوب مردم هند بود، شهر بنگلور (هندوستان)، ۲ روز کامل رسمآ تعطیل شد....

      من به همراه یکی از دوستام ۵شنبه شب(یک روز بعد از فوت آقا)، برای خرید به بیرون رفتیم که کاش نمی رفتیم....

      خدای من باورم نمیشد....

      با فوت آقای راج کومار بقیه ی هند هم فوت کرده بودند....

      همه جا ساکت بود، هیچ مغازه ایی باز نبود و من از خود هندی ها شنیده بودم اگه جایی غیر از داروخانه ها باز باشه، مردم با چوب و سنگ به اون حمله می کنن، نا گفته نماند که یک پلیس هندی هم به علت ناراحتی مردم به خاطر فوت فرد دیگه ایی کشته شد و از همه جالب تر اینکه هیچ کس توی خیابون بوق نمی زد...

      در هندوستان اگه کسی بوق نزنه ۳ حالت بیشتر نداره :

      ۱- آن فرد زنده نیست....

      ۲- یا هندی نیست(که البته در این صورت باز هم برای حفظ جون باید بوق زد).....

      ۳-یا بوق ماشین طرف ایراد داره(که حرف غیر عاقلانه ایی است).....

      ۴-یا طرف از زندگی در این دنیا سیر شده.....

      لازم به ذکر است در اینجا عرض کنم که این موضوع مربوط به علت شماره ی (۴) می باشد....

      خلاصه که ما خیلی مواظب بودیم، چون می ترسیدیم اگه تصادف کنیم و بمیریم، پلیس بگه عیبی نداره چون راج کومار مرده اینها هم باید میمردند....

      حالا دوباره بگید ایرانی ها مرده پرست هستند....

      دیگه از این هندی ها ضایع تر فکر نکنم وجود داشته باشه....

      این هم از این....

      فعلآ.... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 15:21  توسط سروناز  | 

خنگی حق مسلم هندی ها است...

راستش خسته شدم بس که درد و دل کردم، اونم چی؟؟؟درد و دلی که سبکم نکرد، بلکه ۱۰۰ تا دردسر دیگه درست کرد....

این شد که بر گشتم به طبیعت اصلی سروناز....

خوب راستش یه موضوعی رو می خوام براتون بگم که فکر کنم می تونه ۱۰۰٪  ضعف هوشی هندی هارو ثابت بکنه....

 یه ۳ماهی میشه که ما خونمون رو عوض کردیم و همین باعث شده که به علت تنبلی ۳ماه پول برق رو پرداخت نکنیم....نگران نشید....برق داریم....تو دلتون نگید عجب خالی بندیه....راست می گم....

حالا میگم چه جوری.....

راستش ماه پیش به علت بدهی یه روز اومدن برق ما رو قطع کردن،  که واقعآ در این هوای گرم شکنجه ایی بزرگ محسوب می شه....

خلاصه من سریع داشتم آماده می شدم که تا برم پول برق رو پرداخت کنم  یکی از دوستای عزیزم گفت:  بیا بریم تا برق رو وصل کنیم....

خلاصه رفتیم دیدیم ...بلههههههههههههه....این هندیها بازم گل کاشتن....به علت بدهی فقط فیوز رو از جاش در آوردن و در بغل کنتور گذاشتن....مثلآ برق رو قطع کردن...خلاصه برق بدون پرداخت بدهی وصل شد....

تا این ماه....

دیروز بود که دیدیم قبض جدید اومد و بعد از اون برق قطع شد....من هم با چهرهایی خندون رفتم پایین و در جعبه کنتور رو باز کردم تا برق رو وصل کنم...اما...خدای من  این دفعه فیوز رو پیدا نکردم...کلی جا خوردم....در همون حال که داشتم فکر می کردم یعنی میشه هندی ها هم عاقل شده باشن قبض رو برداشتم که برم پرداخت کنم.... اما توی راه یکی از دوستام رو دیدم(شاکی پرونده ی من در چند هفته ی پیش که داستانش رو میدونید ، اگه هم نمی دونید می تونید برید پست مجرم بی گناه رو مطالعه کنید ...)

بعد از تعریف کردن ماجرا دوستم گفت : بیا تا بریم برق رو وصل کنم.... من هم که دیده بودم فیوز سر جای قبلیش نیست با چهره ایی نا امید به همراه دوستم رفتیم به محل کنتورها....

دیدم دوستم دستش رو این دفعه کرد زیر جعبه ی کل کنتورها و فیوز رو پیدا کرد....من که شکه شده بودم....آخه مگه میشه؟؟؟؟

خلاصه بعد از کلی فکر برای هضم این موضوع به این نتیجه رسیدم که خنگ بودن حق مسلم هندی هاست....

خلاصه که الآن ۳ ماه می شه که ما هنوز برق داریم بدون اینکه پولی پرداخت کرده باشیم....

حالا هی برین بگین توی هندوستان برق گرونه....

دیگه از این ارزون تر هم مگه میشه؟؟؟

به امید روزی که من حوصله داشته باشم،  برم قبض برق رو پرداخت کنم وگر نه به امید آزادی من از زندان......

به امید خدا پست بعدی رو براتون از توی زندان می نویسم.....

فعلآ.....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 17:22  توسط سروناز  | 

عشق من سلام...

     سلام به همه....

                      امروز می خوام برای اولین دفعه از عشقم براتون بنویسم...

                     این کوچولوی خوردنی که می بینید تازه قدم به این کره ی خاکی گذاشته...

                    من که می میرم براش از دیروز تا حالا هی دارم قربون صدقه اش می رم...

                  چی می شد همه ی ما عین همین نی نی نازا ذهنمون آزاد بود و بی دغدغه

                 روزهارو سپری می کردیم؟؟؟

                آخ که آرزویی محال دارم من...

               از همه ی این حرفا که بگذریم سخن گفتن از تیناب نازه خوش است...

               من شخصآ و قلبآ و کتبآ به تیناب کوچولوی ناز خوش آمد می گم و همین طور

               به سپنتای عزیز تبریک میگم...

    برای اطلاعات بیشتر از این کوچولوی ناز اینجا  کلیک کنید...

    خوش باشید....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 10:1  توسط سروناز  | 

من برگشتم....

سلام:

 

        من زنده هستم فقط و فقط اینترنت قطع بود، نگران نباشید دوری به پایان رسید به زودی زود آپ می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط سروناز  | 

مجرم بی گناه!!!

سلام:

        امروز من دادگاه داشتم.اما به دليل اينکه حالم خوب نبود دادگاه درون خونه برگزار شد(به همکاري دو همسايه مهربان و با عدالت...)

بله، موضوع از اين قرار بود...

حدوداي ساعت۳:۳۰ بعد از ظهر بود که زنگ خونه زده شد، من هم که طبق معمول خوابم مي اومد با چشمي خواب آلود در رو باز کردم. ديدم که قاضي به همراه يک مامور وارد خونه شدند و سريع تشکيل جلسه دادند و من رو به خاطر صدور دفاعيه محکوم کردند، ولي نا گفته نماند من همين دفاعيه رو با همين متن براي خود قاضي و مامور و حتي شاکي پرونده در گذشته صادر کرده بودم، اما اين دفعه به دليل اينکه اين دفاعيه به نام کسی دیگه ایی صادر شده بود، من رو محاکمه کردند.(لعنت به اين بازي بُلُف که من رو مجبور به صدور دفاعيه مي کنه.)

خلاصه اينکه جلسه ي طولاني بود اما خوشبختانه دادگاه جرم من رو ناديده گرفت و من الآن آزاد هستم و تشکر مي کنم از قاضي ع.حق نیا و ح.منصوري مقدم که جلسه رو درون خونه برگزار کردند.

ولی من در اين دادگاه فهميدم چرا خيلي از آدما بدون اينکه جرمي مرتکب بشن الآن گوشه ي زندان به انتظار مرگ نشستن(منظورم از زندان،زندان تنهايي آدمهاست که با صدور حکم بقيه و بدون در نظر گرفتن عدالت اونارو مجبور تبعيد به زندان تنهايي ميکنه.)

شب بخير...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 5:41  توسط سروناز  | 

آزادی قاتلین در هندوستان!!!

بله درست خونديد،تعجب نکنيد چون اينجا هندوستان ديگه:

                                                                   بله،جونم براتون بگه که ساعت۷:۳۰ صبح بود که با صداي  وحشتناکي از خواب پريدم.وقتي از پنجره بيرون رو نگاه کردم جنازه ي يه پيراهن رو ديدم که بي جون روي زمين افتاده بود،در همون لحظه ناگهان متوجه ی  صحنه ايي شدم که باور کردنش برام سخت بود .

من در اون لحظه يک متهم ديگرو ديدم که براي مجازات به جرم کثيفي به همراه دو مأمور(دو دست اون زن)نزديک تشت آب مي شد،لباس هيچ تلاشي براي رهايي از دست اون دو مأمود انجام نمي داد،انگار مشتاق بود که هر چه سريع تر با زندگي در اين دنيا وداع کنه،اوه خداي من اون زن با بي رحمي تمام اون شلوار رو وارد تشت کرد  و بعد از کمي درگيري با اون شلوار ناگهان گردن شلوار رو با دو دستش گرفت و پاهاي شلوار رو به هوا برد و با همه ي قدرت اون رو با کمر به روي يه تخته سنگ که کمي هم شيب داشت کوبيد،بله در همون موقع شلوار به دليل قطع نخاع دار فاني را وداع گفت .

پس از چند لحظه اون قاتل به نشانه ي رضايت از کار خود در گوشه ايي نشست تا انژي از دست رفته اش رو تأمين کنه و خودش رو براي مرحله ي بعدي که شستن جنازه ها و پهن کردن اونا روي زمين يا در صورت داشتن عقل روي طناب بود آماده کنه.

بله از اون به بعد بود که ما در هند به جاي واژه ي شستن لباس از واژه ي کشتن لباس استفاده ميکنيم.

من خودم قبل از آگاهي از اين موضو ع ۲ تا از بهترين لباسامو در اين حادثه دردناک از دست دادم،روحشون شاد(۱دقيقه سکوت به خاطر لباسام ).

بله در اينجا بد نيست قدرداني بکنيم از ماشين لباسشو يي عزيز که این قدر زیبا کارش رو انجام میده .

 ديگه الأن ساعت۵:۳۰ صبح و بنده ساعت ۸:۳۰ کلاس دارم،پس با اجازه من رفتم بخوابم.

خداحافظ و صبح همگی بخير. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 5:32  توسط سروناز  |