تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

لهجه ی زیبا.....

راستش تو پستای قبل دیگه زیادی از غم و غصه و بی وفایی نوشتم دیگه خودم داشتم کم کم دپرس میشدم.....

امروز میخوام یه شاهکار دیگه ی هندی ها رو براتون بگم....

راستش ما اینجا از بس که درس و کارو زندگی داریم(همه کاری داریم جز اینایی که گفتم!!)دیگه نمیرسیم آشپزی کنیم، به همین دلیل دست به دامن یه رستوران شدیم و هر روز زحمت شکم سیر کردن رو به اون میدیم.....

خوب حالا اصل مطلبداری میترکی از فضولی ببینی چی بوده!!!عجله نکن الآن میگم....

یه روز از روزای خدا من زنگ زدم تا غذا سفارش بدم(گرچه هر یه روز در میون غذاها یه مدل هست بس که تنوع بالا هستش)، از اونجایی که من از خوش شانسی رو دست ندارم یه هندی که فوق العاده لهجه ی زیبایی داشت گوشی رو برداشت....

هندیه : هاااااااااااااا(زیر نویس: یعنی جونم، بفرمایید!!!)......

من : میخوام غذا سفارش بدم....

هندیه : هاااااااااا.....

دیدم احترام به اینا نیومده،  من هم غذا رو سفارش دادم با ۱۰۰۰۰۰۰۰ بدبختی.......بالاخره نوبت آدرس دادن رسید(خدا خودش رحم کنه!!!!).......

*توضیح اضافه به شرط اینکه موجب مزاحمت نشه ها...:

ما در LANDMARK RESIDENCY و در واحد S 06 زندگی میکنیم، به قول دوستم هر کی ندونه میگه تو لس آنجلس زندگی میکنیم، بس که این اسم با کلاسه.....*

خلاصه بعد از گفتن شماره ی اشتراک خواستم شماره ی واحد رو بگم(چون ما در آپارتمان ۳خانوار ایرانی هستیم که همگی یک شماره ی اشتراک داریم!!!!!!!!!)....

هندیه : هااااااااااا(زیر نویس : جانم؟؟بگو).....

من : S 06 .....

 هندیه : اِفه 06  ....

من : نه بابا جان  S 06 ...

هندیه : هاااااااااااااااا(زیر نویس : گرفتم چی میگی، اِففه 06......)

دیگه داشتم جوش میاوردم.... حدودآ ۵ دفعه  تکرار کردم دیگه دوستم که از خنده داشت اشک میریخت گوشی روگرفت....

دوستم : S 06 .....

اما فایده ایی نداشت...گوشی رو دوباره گرفتم داد زدم....

 من : S 06....

هندیه : آهااااااااااااااا(زیر نویس : جان تو این دفعه دیگه گرفتم)....اِسسه ۰۶....

دیگه نمیدونستم از خوشحالی چه کار کنم که فهمیده بود....بعدش من که اومدم بگم مرسی متوجه شدم آقا تلفن رو قطع کرده، فکر کنم رفت استراحت کنه چون مطلب به این سختی رو فهمیده بود....

آره دیگه اینجوری بود که ما فرق S و اِسسه رو فهمیدیم.....

از اون به بعد هر موقع زنگ میزنم میگم اِسسه ۰۶ سریع میگه هااااااااااااااااا  اِسسه ۰۶....

الآن هم ظهر و من میخوام دوباره زنگ بزنم غذا بیارن چون خیلی گشنم شده...

فعلآ.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1385ساعت 14:17  توسط سروناز  | 

چشم انتظار....

آروم آروم دستش رو روی زانوهاش گذاشت و به سختی از جاش بلند شد....از توی کمد صندوقچه ی کوچیکشو که تنها یار همیشگیش بود رو درآورد...وقتی در صندوقچه رو باز کرد بی اختیار اشک از گوشه ی چشماش جاری شد....قطر های اشکش مثل بارونی شد که به روی زخمهای کهنش بارید و اونا رو دوباره تازه کرد....همین طور که مشغول زیرو کردن صندوقچه ی قدیمی بود یه دفعه چشمش به چشمهای همیشه خندون اون افتاد...با دستهای پیر و لرزونش عکس رو از صندوقچه در آورد، عکس رو آروم روی قلبش گذاشت و غرق در رویا شد...

پدر جان، غذا آوردم...پدر جان...حالتون خوبه؟؟؟

با تکان شونه هاش رشته ی افکارش و رویاهاش پاره شد....

بله....بله...حالم خوبه....

پرستار با نگاهی به چشمای خیس پیر مرد از اون پرسید: پدر جان اتفاقی افتاده؟؟؟

پیر مرد با صدایی بغض آلود گفت : نه...راستی الآن چند ماه میشه که کسی به دیدنم نیومده؟؟؟

پرستار سرش رو به زیر انداخت و گفت : سه ماه میشه...درست از وقتی که به اینجا آوردنتون...پدر جان من باید برم...کاری با من ندارید؟؟

پیر مرد که دلش میخواست با کسی حرف بزنه گفت : نمیشه کمی پیشم بمونی؟؟؟

پرستار با لحنی دلسوزانه گفت : نه...باید برم و سریع اتاق رو ترک کرد....

پیر مرد آهی بلند کشید و روزهایی رو به یاد آورد که با تنها عشقش توی حیاط زیر درخت بید مجنون مینشستن و به هم قول میدادن که هیچ وقت همدیگه رو تنها نمیذارن....

اما پیرزن به قول خودش وفا نکرد و پیر مرد رو تنها گذاشت و رفت...

بعد از اون بچه های پیر مرد اون رو به اینجا آورده بودن و بهش قول داده بودن که هر روز به اون سر بزنن، اما الآن سه ماه میشد که هیچ کسی به اون سر نزده بود و اون از این تنهایی میترسید...میترسید دیگه هیچ وقت نتونه اونارو ببینه...

ماه ها گذشت....

پیر مرد کنار پنجره ی اتاقش نشسته بود و به آواز پرنده ها گوش میکرد که یه دفعه یادش افتاد که امروز روز تولدشه....

ناگهان از جاش بلند شد....آبی به صورتش زد....لباسهای زیبایی پوشید و به درون محوطه رفت و روی صندلی رو به روی در نشست...برف سنگینی می بارید...پرستار سراسیمه به بیرون اومد و گفت : پدر جان هوا سرده، بیایید بریم داخل....پیر مرد لبخندی زد و گفت : نه...امروز دیگه حتمآ میان...میدونی آخه امروز روز تولد منه...اونا حتمآ میان تا منو ببینن....میخوام همین جا بشینم تا اولین کسی باشم که اونا رو میبینم...

ساعتها گذشت....

پیر مرد نگاهی به ساعتش کرد، ساعت ۱۲ نصفه شب بود...پرستار دوباره اومد و گفت : پدر جان اونا دیگه نمیان...دیر وقته...بلند شین بریم داخل....

پیر مرد با دلی شکسته به اتاقش بر گشت، عکسی رو که چند ماه پیش پیدا کرده بود از جیبش در آورد، بوسه ایی به عکس زد و روی تخت دراز کشید....

بله...اون پیر مرد برای همیشه به خواب فرو رفت....اما با دلی شکسته و چشمی که همیشه منتظر به در مونده بود و هیچ کس اون رو از انتظار در نیاورده بود....

چرا ما آدمها اینقدر زود این عزیزایی رو که یه عمر با خون دل ما رو بزرگ کردن از یاد میبریم ؟؟؟

فعلآ 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 20:52  توسط سروناز  |