چشم ها را باید شست...
خیلی وقت میشه که به فکر فرو رفته، به این فکر میکنه که چرا اینقدر تنها مونده؟؟شاید چون تعداد صفحات اون کمه!؟یا اینکه زبون نوشته های اون خیلی ساده هست!؟شاید هم چون جلد زیبایی نداره!؟
همین طور که غرق در فکر کردن شده بود متوجه شد که کتابهای سنگین تر از پشت دارن بهش فشار میارن و میگن : چرا تا حالا تو رو نگه داشتن؟؟کسی که تو رو نمی خره...یکی دیگه از اون طرف میگه با اینجا موندنت فقط جای ماها رو تنگ کردی...
کتاب سرش رو پایین میندازه، با صدایی بغض گرفته رو به یکی از اون کتابها میکنه و میپرسه : چرا کسی منو نمی خره؟؟چرا کسی دوست نداره منو بخونه
؟؟
یکی از کتابها که از بقیه بزرگتر بود میگه: چون تو خیلی کوچیکی...چون مطالبت خیلی ساده هست و مهمتر از همه اینکه جلد زیبایی نداری...
کتاب کوچولو حالا دیگه فهمیده بود که چرا اینقدر تنها مونده
...
اون تبعید به تنهایی شده بود چون، نوشته هاش حرفای دلش بود...حرفها و تجربه هایی که بهای سنگینی بابت اونا پرداخته بود و اونها رو ارزون بدست نیاورده بود...
اون تنها مونده بود چون جلد ساده ی اون، جلد وجودی خودش بود و اون رو با رنگهای مصنوعی و حرفهای دیگران تزئین نکرده بود...
دیگه خسته شده بود...خسته شده بود هر کی از راه رسید فقط و فقط یه نگاه به جلد اون انداخته بود و بی خبر از نوشته های اون از کنارش گذشته بود
....
سالها گذشت و بالاخره یه روز اون کتاب بدون توجه به همه ی حرفهایی که برای گفتن داشت در آتیش انداخته شد و با سوختن و از بین رفتنش باعث شادی و خنده ی صدها نفر دیگه شد...
براستی چرا باید فقط با نگاهی به ظاهر هر چیزی، بدون توجه به وجود با ارزش اون از کنارش بگذریم؟؟؟
فعلآ...
