تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

چشم ها را باید شست...

الآن ماهها میشه که یه گوشه توی قفسه تنها نشسته و هیچ کی نه خاکهای رو جلدش رو پاک کرده و نه یه صفحه از نوشته هاش رو خونده...

خیلی وقت میشه که به فکر فرو رفته، به این فکر میکنه که چرا اینقدر تنها مونده؟؟شاید چون تعداد صفحات اون کمه!؟یا اینکه زبون نوشته های اون خیلی ساده هست!؟شاید هم چون جلد زیبایی نداره!؟

همین طور که غرق در فکر کردن شده بود متوجه شد که کتابهای سنگین تر از پشت دارن بهش فشار میارن و میگن : چرا تا حالا تو رو نگه داشتن؟؟کسی که تو رو نمی خره...یکی دیگه از اون طرف میگه با اینجا موندنت فقط جای ماها رو تنگ کردی...

کتاب سرش رو پایین میندازه، با صدایی بغض گرفته رو به یکی از اون کتابها میکنه و میپرسه : چرا کسی منو نمی خره؟؟چرا کسی دوست نداره منو بخونه؟؟

یکی از کتابها که از بقیه بزرگتر بود میگه: چون تو خیلی کوچیکی...چون مطالبت خیلی ساده هست و مهمتر از همه اینکه جلد زیبایی نداری...

کتاب کوچولو حالا دیگه فهمیده بود که چرا اینقدر تنها مونده...

اون تبعید به تنهایی شده بود چون، نوشته هاش حرفای دلش بود...حرفها و تجربه هایی که بهای سنگینی بابت اونا پرداخته بود و اونها رو ارزون بدست نیاورده بود...

اون تنها مونده بود چون جلد ساده ی اون، جلد وجودی خودش بود و اون رو با رنگهای مصنوعی و حرفهای دیگران تزئین نکرده بود...

دیگه خسته شده بود...خسته شده بود هر کی از راه رسید فقط و فقط  یه نگاه به جلد اون انداخته بود و بی خبر از نوشته های اون از کنارش گذشته بود....

سالها گذشت و بالاخره یه روز اون کتاب بدون توجه به همه ی حرفهایی که برای گفتن داشت در آتیش انداخته شد و با سوختن و از بین رفتنش باعث شادی و خنده ی صدها نفر دیگه شد...

براستی چرا باید فقط با نگاهی به ظاهر هر چیزی، بدون توجه به وجود با ارزش اون از کنارش بگذریم؟؟؟

فعلآ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:23  توسط سروناز  | 

خواب زمستونی...

امروز میخوام یه داستان دیگه براتون تعریف کنم....

بهار شده بود، رودخونه ها پر شده بود از برفهای آب شده ی کوهها...

خرس کوچولوی ما کمی اون طرف تر مشغول غلط زدن روی چمن ها بود که ناگهان صدای ناله ایی توجه اون رو به خودش جلب کرد...

خرس همین طور که داشت به دنبال صدا می گشت، یه دفعه چشمش افتاد به یه پرستوی زخمی...

خرس کوچولوی مهربون قصه ی ما پرستو رو به خونه برد و بال زخمی اون رو با پمادی که خودش از علفهای تازه ی بهاری درست کرده بود، بست...

خلاصه هر روز میگذشت و خرس کوچولوی ما با محبت های خودش، پرستو رو بیشتر وابسته ی خودش میکرد...

 تا اینکه یه روز پرستو چشماش به چشهای همیشه خندون خرس افتاد و گفت: تو میدونی ما باید یه روز از هم جدا شیم؟؟ 

خرس که مشغول تعمیر کردن خونه برای زمستون بود، جواب داد: خب...آره...میدونم...

پرستو ادامه داد: هر روز با خودم تصمیم میگرفتم که برم، چون خیلی وقته که بال شکسته ی من خوب شده...اما...فکر دوری از تو و نبودن تو قلبم رو میشکنه...

خرس که حرفی برای گفتن نداشت، پرستو رو در آغوش گرفت و گفت: من هم تو رو دوست دارم...اما...افسوس که ما باید از هم جدا شویم...

برای پرستو هیچ کدوم از حرفای خرس معنی نداشت، فقط و فقط میخواست در آغوش خرس بمونه و با صدای تپش قلب اون بخوابه....

گذشت و گذشت تا اینکه یه روز سرد زمستون خرس کوچولو، خسته از راه رسید و گفت که میخواد کمی استراحت کنه...

اما افسوس که همین استراحت شروع خواب زمستونی بود...

حالا دیگه پرستو تنهای تنها شده بود...

به کنار خرس رفت برای لحظه ایی اون رو در آغوش گرفت و پری از پرهای قشنگش رو در کنار خرس به یادگار گذاشت و در همون هوای سرد زمستون اونجا رو ترک کرد و در آسمون به سوی هدفی نامعلوم به پرواز در اومد...

بهار شد و خرس کوچولو از خواب زمستونی بیدار شد، یه دفعه چشمش افتاد به پر پرستو و یادش اومد که چه اتفاقی افتاده و در اون روز سرد زمستونی اون قلب شکسته رو با اون همه غصه تنها گذاشته بود....

به بیرون رفت تا آبی به صورتش بزنه...کنار رودخونه تیکه چوبی دید که فقط یه جمله روی اون نوشته شده بود:

                         

                               اگر عشق،عشق باشد

                                                                    زمان نا مفهوم است

 

بله...دوران قشنگ با هم بودن چه سریع گذشت، اما دوران بدون محبوب چگونه سپری خواهد شد؟؟؟ 

فعلآ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 15:18  توسط سروناز  | 

برگشت....

سلام:

         من برگشتم....

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:34  توسط سروناز  |