تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

مناظره عقل و احساس...

ماجرا از این قرار بود که یه روز عقل تصمیم گرفت یه کم احساس رو از سر در گمی در بیاره...

....

  عقل: چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟ شاید به صلاحته که دیگه نبینیش...

  احساس: تو از من چی میدونی؟ تو اصلآ نمیدونی دوست داشتن چیه؟

   عقل: آره..می دونم...دوست داشتن یعنی، کسی یا چیزی که از بودن اون لذت ببری و به اون ارزش بدی ولی اگه اون ارزش خودش رو از دست داد و بودنش تو رو ناراحت می کرد، ازش دل بکنی... 

   احساس: خوب دیگه...فرق ما همینه...من میگم داشتن کسی یا چیزی که از وجودش لذت ببری و حتی اگه ارزشی نداشت اون رو نگه داری و خودت بهش ارزش بدی...

  عقل: تا حالا چند نفر رو دوست داشتی؟

  احساس: خیلی ها رو...

  عقل: چند تا از اونها رو از دست دادی؟

  احساس: تقریبآ همشون رو...

  عقل: چقدر ناراحتی کشیدی؟

  احساس: خیلی....

  عقل: الآن کسی رو دوست داری؟

  احساس:آره...

  عقل: احساس ناراحتی هم می کنی؟

  احساس: نه...نه...نه...اصلآ...

  عقل:  اما از چهرت پیداست که چیزی ناراحتت می کنه؟!

  احساس:نه...فقط....

  عقل: فقط چی؟ به من بگو...شاید بتونم کمکت کنم...

  احساس: نه، نمی تونی... خودم هم دیگه نمی تونم کاری بکنم...

و الآن ساعتها، روزها، هفته ها... از این مناظره می گذره و هنوز احساس بر عقل غلبه داره و با دوست داشتنی دردناک روزها رو سپری می کنه....

اگه شما بودید به حرف کدوم گوش می کردید؟

بین عقل و احساس کدوم رو انتخاب می کردید؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 22:2  توسط سروناز  | 

من برگشتم....

سلام:

 

        من زنده هستم فقط و فقط اینترنت قطع بود، نگران نباشید دوری به پایان رسید به زودی زود آپ می کنم.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 22:11  توسط سروناز  |