مناظره عقل و احساس...
....
عقل: چرا اینقدر خودت رو ناراحت می کنی؟ شاید به صلاحته که دیگه نبینیش...
احساس: تو از من چی میدونی؟ تو اصلآ نمیدونی دوست داشتن چیه؟
عقل: آره..می دونم...دوست داشتن یعنی، کسی یا چیزی که از بودن اون لذت ببری و به اون ارزش بدی ولی اگه اون ارزش خودش رو از دست داد و بودنش تو رو ناراحت می کرد، ازش دل بکنی...
احساس: خوب دیگه...فرق ما همینه...من میگم داشتن کسی یا چیزی که از وجودش لذت ببری و حتی اگه ارزشی نداشت اون رو نگه داری و خودت بهش ارزش بدی...
عقل: تا حالا چند نفر رو دوست داشتی؟
احساس: خیلی ها رو...
عقل: چند تا از اونها رو از دست دادی؟
احساس: تقریبآ همشون رو...
عقل: چقدر ناراحتی کشیدی؟
احساس: خیلی....
عقل: الآن کسی رو دوست داری؟
احساس:آره...
عقل: احساس ناراحتی هم می کنی؟
احساس: نه...نه...نه...اصلآ...![]()
عقل: اما از چهرت پیداست که چیزی ناراحتت می کنه؟!
احساس:نه...فقط....
عقل: فقط چی؟ به من بگو...شاید بتونم کمکت کنم...
احساس: نه، نمی تونی... خودم هم دیگه نمی تونم کاری بکنم...
و الآن ساعتها، روزها، هفته ها... از این مناظره می گذره و هنوز احساس بر عقل غلبه داره و با دوست داشتنی دردناک روزها رو سپری می کنه....
اگه شما بودید به حرف کدوم گوش می کردید؟
بین عقل و احساس کدوم رو انتخاب می کردید؟
