تبليغاتX
! من از همه متشكّرم

! من از همه متشكّرم

روزنوشت هاي يك دختر متشكّر از هندوستان

انتظار جدایی...

امشب هوس کردم براتون یه داستان تعریف کنم، این داستان بر اساس یه واقعیت اما نپرسین که برای کی این اتفاق افتاده چون اون وقت مجبورم بگم که.....

یه روز گرم وقتی داشت دنبال قطره ایی آب می گشت، ناگهان توی یک کوچه ی سرد و تاریک یه لیوان پیدا کرد که فقط یه تکه یخ توی اون بود، با دستی لرزان و چهره ایی خندان تکه یخ رو به سمت دهانش برد،اما هر چی سعی کرد نتونست اون رو بخوره. در همون لحظه تکه یخ با صدایی غم آلود گفت:  به من فرصت بده تا در دستان تو بخار بشم و به جایی برم که کسی به انتظارم نشسته و من بی قرار دیدن اونم .

اون با خودش خیلی فکر کرد، از طرفی تشنگی لب های خشکش رو به هم چسبونده بود و از طرفه دیگه صدای تپش قلبش رو می شنید که خبر از عشقی تازه می داد.

اون روز اون با خودش تصمیم گرفت که در وسط میدون شهر زیر آفتاب بشینه تا تکه یخ با آرامش در دستانش بخار بشه.هر ساعتی که می گذشت تکه یخ با چشمانی خندون به انتظار رسیدن به یارش بود. چندین ساعت گذشت و در حالی که به دیواری تکیه داده بود با چشمانی اشک آلود و چهره ایی نگران بخار شدن تکه یخ رو نگاه می کرد، به آسمان نگاه کرد و با خود گفت: خدایا چطور ممکن است من عاشق تکه یخی شده باشم که میدونم هدفش رفتن به آسموناس؟؟

 از شدت تشنگی بیهوش به روی زمین افتاد، وقتی بیدار شد به دستاش نگاه کرد ولی اون رفته بود، به آسمون نگاه کرد و آهی بلند کشید و گفت: کاش هیچ وقت از روی تشنگی به دنبال آب نمی گشتم، کاش هیچ وقت با پیدا کردن تکه یخ، قلب و دل خودم رو گم نمی کردم.

بعد از اون در همون جا به انتظار باریدن بارون نشت تا شاید بتونه یه روز دوباره قطره های آب اون تکه یخ رو پیدا کنه.

اینم از داستان تکه یخ که هر روز داره آب میشه و نمی شه جلوی آب شدنش رو گرفت.

کاش هیچ وقت آسمونی نبود تا تکه یخ بخواد به اونجا بره.

شب خوش.....  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 2:42  توسط سروناز  | 

خنده دروغی بزرگ!!!

"رویدادهایی در تاریخ هستند که در زندگی ما رخ میدهند تا ما را دوباره به الگوی«افسانه شخصی»خویش بازگردانند،وقایع دیگری اتفاق می افتند تا هر آنچه را آموخته ایم به کار بندیم و بالاخره شرایطی به سراغ ما می آیند فقط برای اینکه چیزی به ما بیاموزند."

امروز دلم خیلی گرفته، این شد گفتم بیام یه مطلب بنویسم و یه کم هم درد و دل کرده باشم.

آدما بعضی وقتها  از روی بیکاری اینقدر به گذشته هاشون فکر می کنن تا بالاخره همون داستان های گذشته رو به واقعیت امروز تبدیل می کنن و این خودش یه جور مرض که اسمش هم هست خود آزاری.

بله،باید عرض کنم که بنده به این بیماری دچار شدم.

من تقریبا نزدیک به ۶ روز که می خوام مطلب جدید بنویسم اما راستش اینقدر فکرم مشغول بود که هر دفعه می نشستم تا شروع کنم به نوشتن همه مطالب از ذهنم پاک می شد و خلاصه اینکه ۲ ساعت میگذشت و تا به خودم می اومدم می دیدم هنوز ۲خط بیشتر ننوشتم.آره....اینم از مرض جدید بنده!!!

نمیدونم چرا،اما نمی تونم با کسی حرف بزنم بگم از چی ناراحتم چون همیشه عادت کردم بگم : چی شده..؟چرا ناراحتی..؟چرا قیافت گرفته است...؟از دستم ناراحتی..؟و...و...و....و هزار "و..." دیگه که اگه بخوام راجع به تک تک اونا بنویسم با این وضع تایپ کردنم ،۳ شاید هم ۴ روزی باید قید خوابیدنم رو بزنم.

من به هر آدمی که میبینم و باهاش حرف میزنم ارزش زیادی میدم اما متاسفانه همیشه از این کار ضرر کردم اما بازم همیشه گفتم شاید من توی دوستیم چیزی کم گذاشتم هیچ وقت نگفتم اون طرف ارزش خوبی کردن رو نداشته،هنوز هم به این نتیجه نرسیدم که اشتباه میکنم(البته نصیحت میکنم شما این کارو نکنید!!!)

"شجاعت ترسی است که دعا می کند."

من همیشه بدون اینکه بترسم به دوستام دوست داشتن و محبت رو هدیه دادم اما در جواب چهره ایی نگران و پر از ترس و غم رو هدیه گرفتم.

چرا ما آدما از ابراز دوست داشتن می ترسیم؟؟ چرا فکر می کنیم اگه به کسی بگیم دوسش داریم یعنی حکم جدایی رو امضاء کردیم!؟چرا وقتی به یکی میگی دوسش داری بعدش به جای لبخند روی لباش باید غم و ترس رو توی چشماش ببینی؟!

چرا  باید همیشه منتظر بشینیم تا کسی بهمون بگه دوسمون داره؟!

چرا برای دوست داشتن پیش قدم نمیشیم؟!

چرا از ابراز علاقه به هم می ترسیم؟!

چرا می ترسیم به آدما ارزش بدیم؟!

چرا می ترسیم به کسی بگیم از ما بهتر؟!

چرا می ترسیم بگیم اشتباه کردیم؟!

...و ۱۰۰۰ چرای دیگه که جواب دادن بهشون برام سخته.

شاید بگین چقدر بی کارم که به این چیزا فکر می کنم،اما باید خدمتتون عرض کنم که من چون به خودم اهمیت میدم به خاطر همین به همه چیز و همه کس هم اهمیت میدم و راجب به همه رفتاری فکر می کنم.

 "وچه دیوانه است آنکه غم در چشمانش را با خنده بر لبانش بپوشاند."

 ولی افسوس که به حرمت ۲۱ سال مهمونی خنده رو لبام و مهمون کردن شادی و خنده به دوستام الآن برام سخته که بگم ناراحتم و همیشه باید بگم همه چیز خوبه،شکر....

 "معنای زندگی همان چیزی است که خودم می خواهم به آن بدهم."

خدایا به هر که دوستش داری بیاموز

                                                      که

                                                       عشق از زندگی کردن بهتر است

                                                      و

به هر که دوستش داری بچشان

                                                 که

                                                   دوست داشتن از عشق بر تر است.

 

صبح همگی بخیر...

                 

                                                                                 مرجع نوشته های "این رنگی"

                                                                                        (پائولو کوئیلو)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 4:48  توسط سروناز  |