انتظار جدایی...
یه روز گرم وقتی داشت دنبال قطره ایی آب می گشت، ناگهان توی یک کوچه ی سرد و تاریک یه لیوان پیدا کرد که فقط یه تکه یخ توی اون بود، با دستی لرزان و چهره ایی خندان تکه یخ رو به سمت دهانش برد،اما هر چی سعی کرد نتونست اون رو بخوره. در همون لحظه تکه یخ با صدایی غم آلود گفت: به من فرصت بده تا در دستان تو بخار بشم و به جایی برم که کسی به انتظارم نشسته و من بی قرار دیدن اونم
.
اون با خودش خیلی فکر کرد، از طرفی تشنگی لب های خشکش رو به هم چسبونده بود و از طرفه دیگه صدای تپش قلبش رو می شنید که خبر از عشقی تازه می داد.
اون روز اون با خودش تصمیم گرفت که در وسط میدون شهر زیر آفتاب بشینه تا تکه یخ با آرامش در دستانش بخار بشه.هر ساعتی که می گذشت تکه یخ با چشمانی خندون به انتظار رسیدن به یارش بود. چندین ساعت گذشت و در حالی که به دیواری تکیه داده بود با چشمانی اشک آلود و چهره ایی نگران بخار شدن تکه یخ رو نگاه می کرد، به آسمان نگاه کرد و با خود گفت: خدایا چطور ممکن است من عاشق تکه یخی شده باشم که میدونم هدفش رفتن به آسموناس؟؟
از شدت تشنگی بیهوش به روی زمین افتاد، وقتی بیدار شد به دستاش نگاه کرد ولی اون رفته بود، به آسمون نگاه کرد و آهی بلند کشید و گفت: کاش هیچ وقت از روی تشنگی به دنبال آب نمی گشتم، کاش هیچ وقت با پیدا کردن تکه یخ، قلب و دل خودم رو گم نمی کردم.
بعد از اون در همون جا به انتظار باریدن بارون نشت تا شاید بتونه یه روز دوباره قطره های آب اون تکه یخ رو پیدا کنه.
اینم از داستان تکه یخ که هر روز داره آب میشه و نمی شه جلوی آب شدنش رو گرفت.
کاش هیچ وقت آسمونی نبود تا تکه یخ بخواد به اونجا بره.
شب خوش.....